شنگوليت1

داره بهم خوش مي گذره …خيلي …خيلي …هويجوري

سالار زينب سالار زينب

از اين پوسته خوشمان آمد -شديد -البته فردا شب تضمين نمي كنم همين نظر را داشته باشم -فونتش خوانا است -نه؟نيست 600 نفر ايتجا رو مي خونن مي خواهم چشما شون گولي گوي نشه -چه من جالبم -اوخي

در مورد خودم

راستي تصور شما از من چيه ؟

داشتم فكر ميكردم ،خاطره هم چيز خوبي است
آدم مي فهمد در گذشته هم بوده

زن همان ظن است

پدرو دختر پدر

-با بابا اينجوري باش

كف دست بابا رو به سمت آسمون ،و دختر خيره به انگشتان او

=مگه من با شما صاف نيستم ؟

-چرا …هستي

و سري كه تكان داد و من اصلا نفهميدم يعني چي

-مي خواهم بدونم تو كسي رو دوست داري….

و نگاهش سنگين خيره به دختر…و سكوت از دختر

-مي گم اگه اينطوره اينقدر اين و اون را نزاريم بيان …

و دختر عميق فكر كرد :اي كاش كسي بود واقعا

سكوت

دلم براي سكوت تنگ شده بود

به اندازه خدا سكوت را دوست دارم

هوس مادر شدن …هوس سنگيني است

شما بگين

هيچ پوسته اي گويا پوسته من نيست
پوسته بلاگي كه حتي صاحبش نمي دونه سطر بعد را با كدوم حسش مي نويسه
يك جا عاشق
يك جا هيچ كس
يك جا خسته
نه هيچ هدفي ونه هيچ موضوع يا سبك نگارشي خاص
ونه….بدون پوسته هم ميشه ؟
هيچ پوسته اي؟
واقعا به اين نوشته ها چي مياد ؟
يك بلاگ ديدم در مورد خدا..با خودم گفتم اگر مال من بود محوش ميكردم و بي رنگ …از اول تا آخر روزانه نويسي…گاهي فلسفي نويسي…اومدم اينجا ديدم همه چيز نويسي است …به همه چيز هيچ چيز مياد كه هنوز طراحي نشده